تبليغاتX
دلتنگی
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید....مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم
 

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

 

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست


نمی فهمم

 

کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

 

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم

 


یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان

 

مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست

 


بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

 

 

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ،عدل کم دارد

 

 


+ روزي كه نوشتم  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:11  توسط محسن | 

ابراز وجود

چند سال قبل استادی براي جمعي از دانشجويانش در دانشكده روان ‌شناسي با موضوع "ابراز وجود" صحبت نمود.

او سوالی مطرح کرده و از دانشجويان پرسيد : آيا به خود حق زندگي كردن مي‌دهند؟ همه دست‌هايشان را به علامت تأييد بلند كردند. بعد خواست كسي داوطلبانه او را در نشان دادن موضوع مورد بحث كمك كند، مرد جواني به جلو كلاس آمد. به او گفت : لطفاً رو به روي كلاس بايست، چند بار اين جمله را با صداي بلند بگو "من حق  زندگي كردن دارم". بعد اين عبارت را با صداي آهسته بيان كن. ببين چه احساسي پيدا مي‌كني؟ در حالي كه تو اين كار را مي‌كني ساير دانشجويان كلاس بايد قضاوت كنند كه آيا حرفت را باور مي‌كنند يا نه.

مرد جوان دست‌هايش را به كمر زد و به طرزي خصمانه گفت : من حق زندگي كردن دارم. طوري گفت كه انگار خودش را براي مبارزه‌اي آماده مي‌كرد. با هر تكرار حالت  خشمگينانه‌تري به خود مي‌گرفت. استادش به او گفت : كسي با تو سر نزاع و يا مخالفت ندارد. مي‌تواني جمله‌ات را به شكل غير تدافعي بيان كني؟ امّا نمي‌توانست، صدايش نشان مي‌داد كه حمله‌اي را پيش‌بيني مي‌كند . كسي حرفش را باور نكرد.

بعد زن جواني آمد و با صداي ملايم و در حاليكه لبخندي مي‌زد، ابتدا از ساير دانشجويان عذرخواهي كرد و گفت: "من حق زندگي كردن دارم". كسي حرف او را هم باور نكرد.

كس ديگري آمد. به نظر متكبر و خود‌خواه مي‌رسيد، حالت بازيگري را داشت كه مي‌خواهد نقشي ايفا كند.

دانشجويي در مقام اعتراض گفت: آزمون منصفانه‌اي نيست. اين دانشجويان خجالتي هستند، عادت ندارند جلو بقيه حرف بزنند. استاد او را صدا زد و از او خواست به جلو كلاس بيايد و خيلي ساده بگويد: "دو به علاوه دو مي‌شود چهار". دانشجو اين جمله را به راحتي و با اطمينان ايراد كرد. سپس استاد رو به او کرده، گفت : "حالا بگو من حق دارم كه زندگي كنم". لحن صدايش تغيير كرد به نظر نامطمئن مي‌رسيد.

دانشجويان جملگي خنديدند. دانستند گفتن "دو به علاوه دو مي‌شود چهار" ساده است، امّا ابراز وجود كردن و از حق زندگي كردن حرف زدن آنقدرها هم کار ساده‌اي نيست.

استاد پرسيد: "جمله من حق زندگي كردن دارم" چه مطلبي را به شما القا مي‌كند؟ یک دانشجو گفت :اين عبارت بيشتر حالت رواني دارد، امّا چه معنايي دارد؟ معنايش اين است كه زندگي من متعلق به من است. دانشجوي ديگري گفت: منظور اين است كه حق دارم كارهاي مربوط به خودم را شخصاً انجام دهم و درباره آن‌ها تصميم بگيرم. دانشجوي ديگري اضافه كرد: منظور اين است كه پدر و مادرم درباره طرز زندگي من تصميم‌گيري نكنند. دانشجوي ديگري گفت : منظور اين است كه هروقت بخواهم مي‌توانم جواب "نه" بدهم. دانشجوي بعدي گفت: منظور اين است كه بايد به منافعم احترام بگذارم. منظور اين است كه آنچه را مي‌خواهم مهم است. منظور اين است كه مي‌توانم هر چه را به نظرم درست مي‌رسد بگويم و انجام دهم. منظور اين است كه مي‌توانم به ميل خود رفتار كنم.

اين‌ها بخشي از معاني خصوصي بودند كه دانشجويان براي عبارت "من حق دارم زندگي كنم" در نظر گرفتند. با اين حال نمي‌توانستند اين عبارت را محكم و با قاطعيت در حضور ساير دانشجويان ابراز كنند. اين‌گونه بود كه استاد باب سخنانش با آنها را آغاز كرد.

ابراز وجود يعني چه؟

ابراز وجود كردن يعني احترام گذاشتن به خواسته‌ها، نيازها و ارزش‌هاي خود.

ابراز وجود كردن به معناي روي پاي خود ايستادن، حرف خود را زدن و خود بودن است، بدين معناست كه به خود در همه زمينه‌هاي انساني احترام بگذاريم.

ابراز وجود كردن سالم مستلزم "نه" گفتن در وقت مناسب خود است، امّا بايد به كيفيت اين نه گفتن توجّه داشت. زندگي اگر سراسر در نه گفتن و نشان دادن رفتارهاي منفي خلاصه شود، تلف كردن اوقات گرانبهاي عمر است. نشانه ي تاسف و يك تراژدي است. ابراز وجود كردن به معناي صحبت كردن از ارزش‌هاي خويشتن است. و بدين مفهوم با انسجام و هميّت رابطه دارد.

ابراز وجود كردن با انديشيدن شروع مي‌شود، امّا با انديشيدن تمام نمي‌شود. ابراز وجود كردن به معناي قدم گذاشتن به جهان است. ابراز وجود كردن آرزو داشتن نيست، بلكه تبديل نمودن اين آرزو به حقيقت است.

داشتن ارزش نيز با ابراز وجود كردن تفاوت دارد، امّا نشان دادن اين ارزش‌ها و پايبندي به آن‌ها ابزار ِ وجود است. يكي از مشكلات عمده اين است كه خود را صاحب ارزش مي‌دانيم امّا اين مالكيت را در عمل نشان نمي‌دهيم.

ابراز وجود كردن مستلزم اين باور است كه براي خود حق وجود داشتن قايل شويم و بدانيم كه زندگي ما به خاطر ديگران نيست و قرار نيست كه مطابق ميل و خواسته ي‌ ديگران ظاهر شويم. براي بسياري از مردم اين يك مسئوليت هول‌انگيز است. بدين معناست كه زندگيشان در دست‌هاي خود آن‌هاست، بدين معناست كه روي پدر و مادر و بستگان و دوستان به عنوان حامي و حمايت‌گر حساب نكنيم. بدين معناست كه آن‌ها مسئول زندگي خودشان هستند، آن‌ها نيز مسئول حمايت از امنيت خاطر خود هستند. امّا نه ترس از مسئوليت، كه تسليم شدن به آن است كه به عزّت نفس لطمه مي‌زند. اگر به خاطر حق موجوديت خود بپا نخيزم، اگر به اين توجّه نكنم كه اين حق من است كه به خود تعلق داشته باشم چگونه مي‌توانم شأن و منزلت خود را تجربه كنم؟ چگونه مي‌توانم به عزّت نفس برسم؟

 

+ روزي كه نوشتم  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:40  توسط محسن | 

مردی همراه عده ای از دوستانش زیر سقفی از ستارگان چشمک زن نشسته بود و با آنان درباره عشق خداوند و رحمتهای بیکرانش گفت و گو می کرد . او می گفت: در همه وقایع اراده خدا را مشاهده کنید که مادر ِ همیشه پر شفقت و مهربان همه ماست . هنگام رنج و شکست همانند لحظات لذت و پیروزی به نور بخشش و مهر او درود فرستید ، آن گاه رنج دیگری نخواهید داشت و پیروزی شما را متکبر نخواهد ساخت.

در همین هنگام زنی از آنجا می گذشت که اندوهی عمیق بر قلب او سنگینی می کرد . وی سخنان آن مرد را شنید و به او گفت :

گفتن این حرفها برای تو آسان است . زخم ِ رنج ، تنها برای عده ای همچون من، که هر روز رنج می برند آشنا ست. تو از خدا و نور رحمت خدا حرف می زنی، ولی افسوس دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم تیره و تار است؛ دنیایی که در آن پلیدی رشد می کند.

آن مرد به زن که کودکی در آغوش داشت نگریست و به او گفت :

همین حالا کودکت را به زمین انداز . او را بینداز.

زن که متحیر شده بود گفت : تو چه مرد عجیبی هستی چطور می توانم کودکم را به زمین بیاندازم؟ او می میرد.

آن مرد پرسید : آیا در ازای هزار سکه این کار را خواهی کرد ؟

زن پاسخ داد : حتی اگر به اندازه ستاره های آسمان به من سکه طلا بدهی حاضر نیستم این کار را انجام دهم. 

آن مرد پرسید : آیا مطمئن هستی که اگر فرمانروایی سرزمینی را هم به تو بدهند ، حاضر نیستی کودکت را به زمین اندازی ؟

زن گفت : مثل روز روشن است که او را به هیچ قیمتی نخواهم انداخت؛ کودکم برای من از هر ثروتی در دنیا ارزشمند تر است . و سپس کودکش را به سینه فشرد .

آن مرد گفت : مادر آیا تصور می کنی که تو فرزندت را بیش از خداوند که به فرزندانش عشق می ورزد دوست داری ؟ زن منظور او را دریافت و این آگاهی چون اشراق تازه ای در درون او بود ،

پرسید : اگر خداوند واقعا به ما عشق می ورزد ، پس این همه رنج و اندوه ما در دنیا برای چیست ؟

آن مرد گفت : رنج و اندوه در برنامه الهی، جایگاهی ندارد. وقتی که کودک تو بیمار می شود، آیا تو او را بیمار کرده ای؟ اما او را مجبور می کنی که داروهای تلخ بخورد و توجهی به فریاد ها و اشکش نمی کنی. روح ما نیز بیمار است، داروهای تلخ رنج و درد در اثر روح بیمار ِ ماست. از رنج فرار نکن ؛ سعی نکن از آن بگریزی بلکه با روحیه ای درست آن را بپذیر.

رنج در واقع تجربه ای است که زندگی تو را غنی و روحت را تقویت می کند .

رنج آئینه قلبت را صیقل می دهد و تو هنگامی که در آن بنگری چهره زیبای خداوند را مشاهده خواهی کرد. آنگاه خواهی دانست که در همه این حوادث،  لطف و رحمت نهفته است . همه چیز خیر است ، چه امروز و چه هزار سال بعد . ازخداوند تقاضا نکن که رنجهایت را بر طرف کند، روح بیمار خویش را مداوا کن تا در آن صورت فرزند حقیقی خداوند شوی.

 

+ روزي كه نوشتم  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:52  توسط محسن | 

تو كه فهميدي چرا خنديدي؟

 

 

تو كه فهميدي چه تنهام چرا خنديدي؟

 

 

تو كه ديدي من وتنهايي ويك كاسه خالي زشراب 

     

                                                                               يا كه گهگاه بياد غم آن كهنه سراب 

              

                                         تو چرا خنديدي؟

 

 

تو كه با پاي برهنه وسط معركهء اين دل ر سوا    

                                                                   .دل خونين جگر بي سرو بي پا دويدي و

 

                      نگفتي كه منم

 

 

نگفتي كه منم                              

                  منم اين در به در يكه وتنها

 

                                                    

                                                                          با يه دنيا غم بي هم نفسي

 

 

                كاش مي فهميدي . . . !

 

كاش مي فهميدي                           كه چه كردي تو براين پيكر بي جان

 

               

  يا به آن تيغ نگاهي كه فرو كردي دراين قطره كم ظرفيت روح وروانم

 

 

يا به آن قامت بالا   و بلا يي  كه زنجيراسارت شد ومن را به كجا   برد .

 

 

                                                                                       خدا مي داند. . .

 

 

و تو باز خنديدي !                 

 

                                                  خنده آن خنده كه زد تير خلاص                          

 

                                                      چه بگويم . . .

                   كاش مي فهميدي

 

 

چه بگويم به تو  اي گل محبوبه ء شب             

 

  كه سياه است اين فاصله تاچينهء پر از خار          و ديوار كه در آن ميخوابي. . .  . .

 

 

من در اين سوي حياط  بسته  پايم   

 

 

 كه دراين بين آن گربه  كه در فكر شكار  .

 

ماهي قرمز حوض يا كه عكس رخ ماه همگي مي خندند 

 

 كه من عاشق  و معشوق گلي...                                گل محبوبه شب

 

 

من بوته ودر حسرت ديوار كه شايد برسم     .برسم بر لب گلدان. . . . .

 

 

 

وتو باز به من مي خندي                    كه انگار همه را ميداني باز به من مي خندي

 

 

                                          etman

+ روزي كه نوشتم  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:10  توسط محسن | 

جز خرابه های حرزه گی

به قصر سفید عشق هدایتم کردی،

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی

و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی

و با صداقت عاشقانه ات دلش را بدرد آوردی.

«چگونه فراموشت کنم تو را»

سالها در خیالم سایه ات را می دیدم

و تپش قلبت را حس می کردم

و به جستجوی یافتنت به درگاه پرودگارمان دعا می کردم

که ای خدا پس کی او را خواهم یافت.

«چگونه فراموشت کنم تو را»

که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.

برایم، برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند

و همه خاطرات مرده اند.

دستم را به تو می دهم،

قلبم را به تو می دهم،

دوستی ام را به تو می دهم

دیگران با من غریبه اند و تمامی لحظه ها تو را می خواهند

و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.

«چگونه فراموشت کنم تو را»

که قلم سبزم را به تو هدیه کردم

که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد.

پیش تر ها سبز را نمی شناختند

بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتند

سبز را با تو شناختم

و دلم می خواهد که با یاد تو همیشه سبز بنویسم.

دستت را به من بده،

فکرت را به من بده،

سرت را بر روی شانه هایم بگذار

و بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم.

عزیز راه دورم،

بی تو چه سوت و کورم،

بی تو به مفت می ارزم،

به دنیا زیر قرضم،

قربونت برم الهی،

شاپرک سفیدم،

روزنه امیدم،

خورشید دل طلایی،

قصیده رهایی.

 حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد،

آسمون پر ستاره ی شبامون یکی شد

هرچی که دارم مال تو

باقی عمرم مال تو،

شعرهای عاشقونمون اگه نمردم مال تو،

مال و منالی ندارم،

اما ستاره ها رو هر چی شمردم مال تو،

تو قمار زندگی هر چی که باختیم مال من

هر چی که بردیم مال تو

قربونت برم الهی

عزیز راه دورم

حالا که ما روز و روزگارمون یکی شد

شبای مهتابی و شبای تارمون یکی شد

روزگار، شبای تارش مال من

شبای مهتابی و صبح سفیدش مال تو

روزگار، سردی و یاسش مال من

همه سرفرازی و عشق و امیدش مال تو

عزیز راه دورم

حالا که عطر نفسهاتو برام ارزونی کردی،

با من نامهربون این همه مهربونی کردنی

زندگی، صدای چل چله های سبزه زاراش مال تو

غرش و پنجه ی ببرای درندش مال من

زندگی، نم نم بارون و عطر شالیزارهاش مال تو

آفتاب داغ کویر و تیغ برندش مال من،

پر پرواز پرنده های عاشق مال تو

چشم جغد و زهرمارهای کشندش مال من

عزیز راه دورم

بی تو چه سوت و کورم

...
روزگار،

روزگار باز داری چوب لای چرخم می ذاری

روزگار باز داری سر به سر اوقات تلخم می ذاری

روزگار، این دفعه وا نمی دم

یا باید حق و حسابم و بدی

یا به این مفدی بهت وا نمی دم.

روزگار، کاری نکن که تارو مارت بکنم،

که فقط با دو تا خط بی اعتبارت بکنم

می دونی که این دفعه بدجوری دلتنگمو

می لنگمو دارم خودمو به زورو زر به آبرو می کشمو

با دنگ و فنگم لی ولی 

با آبو رنگم هی وهی  

بایر قشنگم کی وکی

که وابده که واندم

ایندفعه تو راه بده که راه ندم.

ای روزگار عبد و عبید و چاکرم

الهی قربونت برم

بدم به این تنور ماه

که سرد و خاکستریه

دعوای ما حرفی و ستیز ما سرسریه،

خودت که بهتر می دونی

تو روزگاری و خودت نمی رسه زور ما

بدم به این تنور ماه

به تو یاد دادم عاشق شدن را

و دلم می خواست که از تو یاد بگیرم عاشق شدن را

و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد.

پیش ترها که از خدا بی خبران می گفتند

که عشق منطق را نمی شناسد

«لعنت بر آنها»

دستت را از من بگیر،

سرت را از روی شانه هایم بردار

عطر نفسهایت را از من دریغ کن

 

و بگذار با غم خویش تنها بمانم.

عزيز راه دورم بي تو چه سوت و كورم

+ روزي كه نوشتم  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:13  توسط محسن | 

تنگ غروب

یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس
 تنگ غروب و هول بیابان و راه دور
نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس
 خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود
 ای پیک آشنا برس از ساحل ارس
صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد
 ای ایت امید به فریاد من برس
 از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف
 می خواره را دریغ بود خدمت عسس
جز مرگ دیگرم چه کس اید به پیشباز
رفتیم و همچنان نگران تو باز پس
 ما را هوای چشمه ی خورشید در سر است
 سهل است سایه گر برود سر در این هوس

 

قصه ی آفاق

دست کوتاه من و دامن آن سرو بلند
سایه ی سوخته دل این طمع خام مبند
 دولت وصل تو ای ماه نصیب که شود
 تا از آن چشم خورد باده و زان لب گل قند
خوش تر از نقش توام نیست در ایینه ی چشم
 چشم بد دور ، زهی نقش و زهی نقش پسند
خلوت خاطر ما را به شکایت مشکن
 که من از وی شدم ای دل به خیالی خرسند
 من دیوانه که صد سلسله بگسیخته ام
 تا سر زلف تو باشد نکشم سر ز کمند
 قصه ی عشق من آوازه به افلک رساند
 همچو حسن تو که صد فتنه در آفاق افکند
 سایه از ناز و طرب سر به فلک خواهم سود
 اگر افتد به سرم سایه ی آن سرو بلند

  

حسرت پرواز

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم
 بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم
 بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
 من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم
 خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش
 چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم
بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ
 من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم
سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار
 تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم
به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی
 شکوه های شب هجران تو آغاز کنم
 با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای
 از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم
بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید
 که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم
سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
 خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم

 

خنده ی غم آلود

 چون باد می روی و به خکم فکنده ای
 آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای
 حس و هنز به هیچ ، ز عشق بهشتی ام
 شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده ا ی؟
اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم
 مرگم به لب نهاده غم آلود خنده ای
بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست
 کز دست کودکی بربایی پرنده ای
بگذشتی و ز خرمن دل شعله سرکشید
 آنگه شناختم که تو برق جهنده ای
 بی او چه بر تو می گذرد سایه ای شگفت
جانت ز دست رفت و تو بی چاره زنده ای

 

نی خاموش

 باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
 آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
 تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
 خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
 از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
 دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
 زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
 ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
 باری امید خویش به دلداری ام فرست
 دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
 گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
 صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

 

  مگر نسيم سحر بوي زلف يار من است   

   که راحت دل رنجور بي قرار من است

            به خواب خوش نرود چشم بخت من همه عمر   

   گرش به خواب نبينم که در کنار من است

                  اگر معاينه  بينم که قصد جان دارد   

  به جان مضايقه با دوستان نه کار من است

                حقيقت آن که نه در خورد اوست جان عزيز  

   وليک در خور امکان و اقتدار من است

                       اگر هزار غمست از جفاي او بر دل   

   هنوز بندۀ اويم که غمگسار من است

                    درون خلوت ما غير در نمي گنجد   

  برو، که هر که نه يار من است بار من است  

               ستمگرا دل سعدي بسوخت در طلبت   

  دلت نسوخت که مسکين اميدوار من است 

     وگر مراد تو اين است بي مرادي من  

  تفاوتي نکند چون مراد يار من است

                                   

+ روزي كه نوشتم  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:55  توسط محسن | 

              بيشتر از آن كه تصور كني خيانت  ديده ام

         و    بيشتر  از آن كه باور كني قلبم را شكسته اند

 

                                                          . اما تو ،

 اما تو نه خيانت كرده اي و نه قلبم را شكستي ،                     تو جگرم را آتش زدي!

زبانم مي گويد ،

 زبانم مي گويد به اميد روزي كه روزگارت سياه تر از پر كلاغ و تيره تر از غروب

                  و   غمگينتر از دم جدايي باشد.

اما دلم مي گويد :

 به اميد روزي كه آشيانت بالاتر از آشيان عقاب ،چشم انداز  نگاهت زيباتر  از بهشت

        ، بر لبانت لبخند و صدهزار پري كنيزت باشد!

تو  كه تازه رسيدي از  گرد راه ،

          تو  كه تازه به دل ما رسيدي ،

                                تو چه جوري ما رو  

                                                    ديوونه ديدي؟

          تو چه جور نقشه برامون كشيدي !   

 عمريه ، عمريه كه عاشق خدايي اين  دل ما ، آخر خطه  و باز فدائيه اين دل ما !

                           تو يكي  بيا و از پشت ديگه  خنجرش نزن ،

   ذوالفقار  عشقتو ، تو  يكي بر سرش نزن

           دل ما  رو تو ديگه دربدر اين  در و اون درش نكن!

گل  ما رو به خزونه  تو با عشقت ديگه پرپرش نكن.

                                   بيچاره خوش باور و ساده و پاك دل ما ، 

                        واسه يك ذره وفا ، 

                                                     عمري هلاك  دل ما ،

                                                                                 بيا با ما تو يكي از ته دل يار بشو ،

                           راستي راستي بيا با ما عمري گرفتار بشو.

                 تو  كه تازه رسيدي از  گرد راه ،

                             تو  كه تازه به دل ما رسيدي ، 

                                       تو چه جوري ما رو ديوونه ديدي؟

                     تو چه جور نقشه برامون كشيدي !

نكنه هوس گريبون دلت رو بگيره.نكنه تا جون گرفت دوباره اين  دل بميره.

                            نكنه  اشك ما  رو تو هم  بخواي در بياري.

                                                     نكنه حوصلمونو  تو بخواي  سر بياري ،

                                          ما  ديگه  حوصله ي حرفاي پوچ و نداريم

                            ما ديگه خسته  شديم طاقت  كوچ نداريم.

                     سر به سرم بذار ولي سر به سر دلم نذار ، 

                                     يه باري از دوشم  بگير  مشكل رو مشكلم  نذار، 

                                                        نكنه اشك ما رو تو هم بخواي در بياري ،  

                                                      نكنه حوصلمونو  تو بخواي  سربياري

                      ما ديگه  حوصله  ي حرفاي  پوچ و نداريم

           ما ديگه خسته  شديم طاقت كوچ نداريم.

بيا با ما تو يكي از ته دل يار بشو.              راستي راستي بيا با ما عمري گرفتار بشو.

اي زاده ي  هفت پشت  اصالت ،

اي  زاده ي هفت  پشت اصالت در مكتب عشاق  اگر اين بود جوابت ،

                     لعنت به تو وذات خرابت                 

              اي شناگر قابل ،

 تو آب  نمي ديدي،

                                                   بازيچه ي شب گردان ، مهتاب نمي ديدي.

           اي زاده ي هفت  پشت اصالت ،

             تفسير تو اين بود  اگر از  اصل نجابت لعنت به تو ذات خرابت.

                                     اينك  تو  و اين مرداب ،

                                                                                 اينك تو و  اين مهتاب ،

              بيداري اگر  اين است ! رفتيم دگر در خواب. اي كرم بدن  شب تاب ،

                                     به به چه قشنگي تو بر اين نقش بر آبت،

                                          لعنت به تو وذات خرابت،

                                  رفتيم و از اين رفتن ، بسيار تو را بخشيد !    

                                     آزادي و قلب تو بر اين رفتن ما خنديد!

آن تازه رس نوبر گر حال مرا پرسيد ،

                                       گو شكر خدا گفتم

                                          و راضي به صوابت لعنت به تو ذات خرابت.

              بر اصل و نسب بالی                                    اي اصل و نسب عالي ،

                                  اي كاش نبيني تو آن روز كه پامالي!

 اي عاشق پوشالي ،

                    اينك تو و جولانگه مستان شرابت ،

                                                             لعنت به تو وذات خرابت.

                   اي عاشق پوشالي ،

                                گفتم كه گلي ، افسوس ز پا تا به سرت خاره ، 

          اي بي خبر و مدهوش ، اين مستي پيروزي ،

                    چند است و نه بسياره.سقاي هزار تشنه ي آواره ،

      سيراب شدند جملگي از آب سرابت ،

                                                             لعنت به تو وذات خرابت . 

                             در آيينه ات بنگر ،...              حيوان صفتي بيني ،

 

 حاشا نكن اين باور ،                اين دست تو نيست ،               ايني ،               

             اين است ترازوي عدالت ،

           تو پادشه مكر و رذالت ،

 ارزاني آن تازه رس خوش قد و قامت ، 

         پيش كش و قصه ي ما هم به سلامت.

                              اي زاده ي هفت پشت اصالت ،

                                     تفسير تو اين بود اگر از اصل نجابت لعنت به تو ذات

خرابت.

                                                                پايان سخن بشنو ،

 اين قائله شد از نو ،

 در مكتب عشاق اگر اين بود همه صبر و  قرارم ،

    گر حوصله اين بود و چنين پا به فرارم ،

                     اينگونه اگر گربه صفت بودم و حاضر به جوابم ،

                                                  لعنت به من و عشق و به

                                                        اين ذات خرابم ،

                                         لعنت به من و عشق و به اين ذات خرابم.

اينك تو و اين مرداب،

                    اينك تو و اين مهتاب ،

                                       بيداري اگر اين است ،

                                                         رفتيم ديگر در خواب.اي كرم بدن شب تاب ،

 به به  چه قشنگي تو در اين نقش بر آبت.

                                             لعنت به تو و ذات خرابت..

مرحبا ، مرحبا چه قلب سنگي داشتي تو ،

                             چه دل شهر فرنگي داشتي تو ،

                                          مرحبا به اون همه عشق و وفا ،

 چه دل زبر و زرنگي داشتي تو.

چبه خيالم كه شاه پريوني ،           با وفايي ،           خوب و پاكي ،                     مهربوني ،

       به خيالم كه اگر وفا كنم من ،

                  قدر اين مهر و وفا رو تو مي دوني.

                                          به خيالم كه تويي عصاي پيري ،  

        توي دستات دستاي منو مي گيري !

        به خيالم كه در اين عهد جووني ،       لحظه اي رو بي وجودم نمي موني

        ،چه خيال پوچ و چه فكر محالي

               همه قصه،                                   همه رؤيا ،                                       همه واهي،

              

                 دنبال يه روزنه يه روشنايي گشتمو نديدم اما جز سياهي.

مرحبا       مرحبا ، چه قلب سنگي داشتي تو ،

                                                                    چه دل شهر فرنگي داشتي تو ،

                                                   مرحبا به اين همه عشق و وفا

 چه دل زبر و زرنگي داشتي تو ،